شير على خان لودى
170
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )
نيافته و خوى بد از شكل بد جدا نديده . و از امام شافعى ( ره ) منقول است كه فرمود : من در تحصيل علم فراست و جمع نمودن كتبى كه حكما در اين فن نوشتهاند ، سعى تمام داشتم ؛ در بعضى اسفار كه از يمن به مدينه مىآمدم ، در يكى از منازل به شخصى اشقر اللّون و ازرق چشم و پيشانى بيرون جسته رسيدم ، و اين علامات را در علم قيافه به غايت زشت و نامحمود شمردهاند . چون او مرا ديد ، سلام كرد ، به روى گشاده و زبان خوش پرسيد و به خانهء خود فرود آورد و طشت و آفتابهء نو بياورد و بساط نو بگسترانيد و طعامهاى نيكو و علف چارپايان مهيّا كرد ، تا وقت خواب مرا به حكايات خوش مىداشت و هركسى را كه با من بود ، موضعى لايق وى مهيّا گردانيد . من چون احوال مشاهده كردم ، در اين علم نامعتقد شدم و همهشب در اين فكر بودم ، و چون بامداد روانه مىشدم ، آن شخص را گفتم كه : من در مدينه متوطّنم ، اگر وقتى تو را حاجتى افتد ، قصد مدينه كن و به محلّهاى كه آن را ذوطى گويند ، خانهء محمّد بن ادريس الشّافعى طلب كن تا هر حاجتى كه دارى ، گذارده شود . آن شخص گفت : مگر من بندهء پدر تو بودم ؟ گفتم : نه . گفت : يا پدر تو را پيش من مالى بود ؟ گفتم : نه . گفت : اين همه خدمت نمودن و چندين زر نفقه كردن و تو را بىعوض گذاشتن تا به روى ، ممكن نيست ، حق من بگذار و برو . من گفتم : واجب باشد ، هرچه نفقه كردى ، معيّن كن تا بگذارم . آن شخص گفت : عوض سلامى و پرستشى 118 بدان تازهرويى كه ناديده و ناشناخته بهجا آوردم و اجرت طشت و آفتابهاى كه بدان وضو ساختى و كرايهء خانه و اجرت فراش و اصطبل و بهاى طعام و بهاى علف بده . من غلام خود را گفتم تا هرچه رضاى او بود به وى داد . از آنروز اعتقاد من در اين علم قوى شد . امّا آنچه طالب اين فن را ضرورى بود ، بر سبيل اجمال در مطاوى دو عنوان ثبت مىگردد : عنوان اوّل ، در بيان اخلاق مردم به سبب چگونگى صورت و الوان و اشكال عضوها - بدان علّمك اللّه ما لم تكن تعلم كه بهترين اعضا روى آدمىست ، چه كمال جسم آدمىزاد و شرف آن به سبب خوبى جمال است و نقصان و تنافر آن به سبب قبح و زشتى ، و محلّ حسن و قبح چهره است و حسن و قبح ديگر اعضا زيادت اعتبارى ندارد ، و علامتى كه بر روى انسان ظاهر شود ، دلالت آن بر احوال درونى به غايت قوى است ، به خلاف عضوهاى ديگر ، و دليل بر اين سخن آن است كه در حالت خشم و ترس و اندوه و فرح و خجالت ، رنگهاى مختلف بر روى پيدا مىشود ، چنان كه از هريكى مىتوان دانست كه در دل او كدام حالت حادث گرديده است تا به سبب آن حال ، اين رنگ بر روى پديد آمده ؛ مثلا در حالت غضب رنگيست كه در حالت خوف نيست ، و در حالت خوف رنگيست كه در حال خجالت نيست . و اين اختلاف عوارض در ظاهر به سبب تغيّر احوال باطن در عضوهاى ديگر نيست ، و چون ثابت شد كه دلالت